السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
653
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
( الكافى ) با استناد به زرارة از امام باقر ( ع ) نقل مىكند : حمران از آن حضرت درخواست كرد حديثى براى ما بيان كند ، حضرت فرمود : اى حمران تو دوستان صديق و برادران و آشنايانى دارى ، در گذشته نيز مردى از علماء بود كه پسرى داشت و آن پسر رغبتى به علم پدرش نداشت ، امّا همسايهاى بود كه نزد مرد دانشمندى آمد و از او طلب علم مىكرد ، هنگام مرگ آن مرد فرا رسيد و پسرش را فرا خواند و به او گفت : پسرم تو تمايلى به علم من نداشتى و در اين سالها چيزى از من نياموختى ، امّا اين مرد همسايه به نزد من مىآمد و از من سؤال مىكرد و علم مىآموخت ، پس اگر به چيزى نياز داشتى كه آن را نمىشناختى ، مرد همسايه آن را مىشناسد ، آن مرد وفات يافت و پسرش باقى ماند ، در همان ايّام پادشاه آن زمان خوابى ديد ، و از مشاوران خود خواست تا مرد عالم را براى تعبير آن خواب طلب كند ، به او گفتند : آن مرد عالم وفات يافته ، پادشاه گفت : اگر از او فرزندى باقى مانده او را به نزد من بياوريد ، وقتى پسر را طلب كردند ، پسر گفت : به خدا قسم من نمىدانم ، چرا پادشاه مرا فرا خوانده ، چون من هيچ علمى در بارهء علوم پدرم ندارم و اگر پادشاه چيزى از من سؤال كند ، رسوا و مفتضح خواهم شد ، آن وقت به ياد وصيّت پدرش افتاد و به نزد مرد همسايه رفت و ماجرا را با او در ميان گذاشت ، مرد همسايه گفت : من مىدانم چرا تو را احضار كردهاند ، اگر من جواب پرسش پادشاه را به تو بدهم ، هر پاداشى كه به تو بدهند بايد ميان من و خودت تقسيم كنى ، پسر پذيرفت و سوگند خورد كه چنين كند ، آنگاه مرد همسايه گفت : او مىخواهد از تو بپرسد كه رؤياى او چه تعبيرى دارد و مربوط به چه زمانى است ، تو در جواب او بگو : آن زمان گرگ است . پس پسر به نزد شاه رفت ، پادشاه پرسيد : بگو تو را براى چه امرى فرا خواندهام ، پسر گفت : براى آنكه در بارهء رؤياى خود بپرسى كه در چه زمانى واقع شده ، پادشاه گفت : راست گفتى ، حال بگو در چه زمانى ؟ پسر گفت : زمان گرگ . سپس پادشاه فرمان داد جايزهء نفيسى به او بدهند و پسر جايزه را به خانه برد ولى به عهد خود وفا نكرد و با خود گفت : ديگر نيازى به علم مرد همسايه نخواهم داشت . مدّتها گذشت ، مجددا پادشاه خوابى ديد و آن پسر را فرا خواند ، اين بار پسر از عمل گذشتهء خود نادم شد و با خود گفت : به نزد مرد همسايه مىروم و از او طلب عفو و